یاد من باشد تنها هستم

هنر و ادبیات

  
                  

اپیزود اول:

         مرد سرآسیمه با یک کلت کمری وارد می شود  . دکمه سرآستین هایش باز و نیمی از پیراهنش از زیر شلوار نظامی خاکی رنگش بیرون آمده است. موهای پریشان وچهره آزرده اش او را شبیه بیماران روانی کرده است. همانطور که طول صحنه را با گام های بلند می رود و برمی گردد  به زن می گوید:

      مرد: دیگه به اینجام رسیده. می فهمی؟ امشب  باید تکلیفمو با شماها روشن کنم .آخه مگه من چه فرقی با هیچکاک دارم ؟ هان؟ تو بگو! اصلا هیچکاک (بووووق)کیه؟ من خیلی بیشتر حالیمه. ( لحظه ای می ایستد و رو به زن میکند. زن با حیرت آمیخته با ترس به او می نگرد) باور نداری؟ باور نداری ؟ نه؟ بهت نشون میدم . اصلا به همتون نشون میدم که من هم تریلر می سازم اونم چه تریلری ؟ سیاسی می سازم که انگشت که سهله ، قلم دستتونو ببرین! خیال کردین دو تا اخم کردین ازتون میترسم. جمع کنید آقا کاسه کوزه تونو! بی خود قپی نیاین. دیگه حناتون پیش ما وایتکسه.مرتیکه(بووووووق) فکر کرده علی آبادم  براخودش شهریه.(بووووووووق) نا (بووووووووق) پر شده از (بووووووووق) دستش به (بووووووووق)(بوووووووووووووووووووووق).

آرام آرام صحنه تاریک می شود و در پایان در حالی که چیزی را نمی بینیم با صدای شلیک تفنگ  صدای مرد قطع می شود.

اپیزود دوم:

          مرد دوربینش را روی میز می گذارد و پشت تریبون می رود. لیوان آب را بر می دارد کمی آب می خورد. صدایش را صاف می کند و رو به حاضرین بی مقدمه با صدای بلند شروع به سخنرانی می کند:

-          ای قاتل های به ظاهر مقتول ! ای ظالم های به ظاهر مظلوم! ای سانسورهای به گمان منصور ! ای آنتنهای زیرزمینی ! ای بی شرف ها! ای آدم کش ها! ای (بوووق)! ای (بووووق) مرگ بر (بووووووق) نفرین بر (بوووووووق).... (بووووووووووق).

در این لحظه یک نفر از مستمعین با چماق به مرد حمله ور می شود . هنگامی که مرد چماق به دست جلو تریبون می رسد و چماق را بالا می برد ناگهان صحنه تاریک می شود و با صدای شلیک تفنگ سکوت همه جارا فرا می گیرد.

اپیزود سوم:

          مردی میانسال با قدی متوسط و کت و شلوار مشکی راه راه اتو کشیده در کلاس در حال قدم زدن است . دستمال گردن ارغوانی اش  که با پیراهن لیمویی رنگش کنتراست زیبایی پدید آورده از زیر یقه آهارزده پیداست. سیبیل هایش به سمت بناگوش تاب خورده است و موهای جو گندمی و خطوط کم و بیش عمیق چهره اش حکایت از پختگی او دارد. چند دانشجو که تعدادشان به زحمت به انگشتان دست می رسد به صورت پراکنده در میان انبوه صندلی های خالی کلاس نشسته اند . سر و صدای زیادی که بسیار شبیه شعار دادن است از بیرون شنیده می شود . مرد همانطور که در کلاس قدم می زند بی توجه به سر و صدا می گوید:

-          هنر مرز بین دیدن و ندیدن است. فاصله میان گفتن و نگفتن. بودن و نبودن. گفته اند هنر تجلی روح کمالگرای انسان در قالب محسوس است . بله این درست است. اما باید توجه داشته باشید که اثر شما فقط حس بشود ؛ تابلو نشود! این مانند همان مثل معروف ماهی دادن و ماهی گیری یاد دادن است. مهمترین وظیفه شما طرح سوال است . بگذارید مخاطب خود مساله را حل کند . نه اینکه هم سوال کنید و هم پاسخ بدهید و بدتر از آن این است که نپرسیده پاسخ بدهید. اصولا در جامعه هنری ما رسم شده که...

(ناگهان صحنه تاریک می شود )

صدای 1 : اِ یعنی چی ؟ شورشو درآوردن. دیگه چرا برقو قطع میکنین؟

صدای 2: نه فکر کنم همه جا قطعه.

استاد: بچه ها آروم باشین! از جاتون حرکت نکنین تا چشاتون به تاریکی عادت کنه!

(صدای همهمه )

صدای 3: استاد انگار موبایل ها هم آنتن نمیده .

(صدای همهمه و اعتراض بیشتر میشود)

 استاد: بچه ها آروم! یک لحظه... ! بچه ها! یک لحظه به من گوش کنین!(کلاس ساکت می شود سرو صدای بیرون بیشتر شنیده می شود)

-          ببینین بچه ها اتفاقا بد هم نشد. شاید تو این تاریکی بیشتر حواستون به کنه مطلب باشه و چیزی رو بفهمین که زیر چلچراغ هم به ذهنتون خطور نکنه. اصلا هنر اینه که شما بتونین بدون چراغ هم ببینین . بدون موبایل با بقیه حرف بزنین . اگه قرار باشه که همه چیز برای آدم حاضر و آماده باشه تا کاری کنه اون کار دیگه هنر نیست . هنر اینه که یک نقاش با خط و رنگ با مخاطبش حرف بزنه نه اینکه در پاسخ به این که استاد منظور شما از این نقاشی چی بود شروع کند به آسمون ریسمون بافتن که بعله من می خواستم بگویم که فلان و فلان .  اگر می خواستی بگی خوب اول می گفتی . چه حاجت به این همه فلسفه بافی و معطلی ؟ هنر اینه که نقاش نقشی بکشد که همه به فراخور ظرفشون بفهمن اون چیه و کسی نتونه نقش برآبش کنه.  هنر اینه که یه فیلمساز فیلمی بسازه که بدون اینکه بتونن سانسورش کنن حرفشو بزنه. هنر اینه که یه مو....

( ناگهان صدای شلیک تفنگ شنیده می شود و صدای استاد قطع می گردد)

صدای 1 : استاد!

صدای 2 :استاد چی شد ؟

صدای 3 :وای ...استاد ....

(صدای همهمه کلاس با صدای بیرون در هم می آمیزد)

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 2:31  توسط مهدی مجد  |