باری که تو نبودی ...
مادر بزرگ تا صبح گریه کرده بود . می گفت در انتظارت چشمش به در سپید شد. می گفت هر دو در کودکی از مادر یتیم شده بودند. می گفت آن شب در گوشه ای از خانه محقر گلی - اتاقکی که هم طویله گوسفندشان بود ،هم مطبخ و هم جای خواب – تا صبح گریه کرده بود. پلک هایش افتان و خیزان به در دوخته شده بود. صدای نفس گرگ ها از پشت در شنیده می شد . سراسر هول و هذیان بود.آخر فقط چهارده سالش بود که آمده بود خانه بخت .آن هم چه خانه ای! چه بختی ! اتاقی که بیشتر به انبار کاه می مانست تا خانه .نوزاد تازه خوابش برده بود. کاش آرزو می کرد گرگ ها علفخوار بودند تا مجبور نبود گوسفند را خانه ببرد! کاش نامادری اش که کمی از او بزرگتر بود به او یاد داده بود که چگونه پای گوسفند را ببندد!کاش عمه اش – تنها غصه دار قصه تنهایی اش – به او یاد داده بود چطور پای گوسفند را ببندد. اما او می گفت : ای کاش تو زودتر آمده بودی که تا صبح گریه نکند!
اکنون سرانگشتان خورشید روی گونه ی خیس اتاق می لغزند. گوسفند سروصدا می کند. نوزاد هنوز خواب است. عمه روی نوزاد را می پوشاند. می پرسد : حالش خوب است؟ عمه سرش را به تایید تکان می دهد و می گوید: پتو را کنار نزن سرما می خورد ! خاتون زن حاج ملا آخوند -هم او که بچه را دنیا آورده بود - همانطور که نوزاد را ورانداز می کند می گوید : دختر بلند شو دیگ را آب کن بگذار روی اجاق! می پرسد :آب برای چه؟ خاتون می گوید : برای اینکه سرما نخورد. دخترک آب را گرم کرد -در گوشه همان اتاق محقر-. عمه و خاتون با هم پچ پچ می کردند. - ملحفه ی سفید داری؟ دخترک پرسید : ملحفه؟ نه . برای چه؟ خاتون گفت برای اینکه بچه سرما نخورد.عمه گفت : برو از کربلایی نساء بگیر! بگو خودش هم زود بیاید. خانه کربلایی نسا خیلی دور بود . برف تا روی زانوانش می آمد . خسته شده بود . کاش خانه کربلایی نساء نزدیک بود ! کاش درِ خانه پدر شوهرش که دیوار به دیوار خانه محقرشان بود زنجیر نبود ! کاش مادر شوهرش زنده بود! کاش هنوز سایه مادر بالای سرش بود! کاش وقتی به کربلایی نساء جریان را گفته و ملحفه خواسته بود، او نمی گفت: خاک بر سر بچه سرما نخورده ، قضا کرده! کاش تو آمده بودی ! مادر بزرگ تا صبح گریه کرده بود.کاش نامادری به او یاد می داد چگونه پای گوسفند را ببندد!
عشق را خواهی که تا پایان بری