اندیشه دیوانگان
دوشنبه6/2/1388 بعد از ظهر : حوصله هیچ چیز را ندارم سرشار از افسردگی تلویزیون گردی می کنم مگر به حیله و فند این چهارگوش جادویی چاره این ملال کنم.
1: یک کیلو نشان(آرم) شبکه ملی به همراه 100 گرم اجرای سنتور و نان اضافه.
2: کارتون های خوب ایرانی واسه بچه های مامانی .
3: جوانی با موهای سپید!
4: چهره سرد و پژمرده پسرک جوانی بیست و سه چهار ساله. ......
نگاهم را تیز کردم .از پشت این قاب شیشه ای هم می شد در چشمان آبی اش اقیانوس منجمد شمالی را دید . با همین نگاه یخ زده در چشمانم زل زده بود. نا خود آگاه افسون آن چشمان جادویی شده بودم. انگار سال ها بود که این چشم ها را می شناختم. انگار خودم را با لنزهای آبی در چشم رو درروی آینه می دیدم. نمی دانستم خوابم یا بیدار که ناگهان صدایی مرا به خود آورد.
صدا: مشکلش چیه؟
فردی که روپوش سفید بر تن داشت:می گه شبها صداهایی می شنوه که نمی تونه بخوابه! شیزو فرنی حاد.
(دوربین دوباره جوان را تنها در قاب می گیرد) صدا : الان چه صداهایی می شنوی؟
جوان با لبخندی سرد و ساختگی: صداهای خوبی می شنوم.
صدا :مثلا چه صداهایی؟
جوان:صدای پرنده ها ، موسیقی، زنها ، مردها.
دوربین از روی چهره جوان می گذرد کمی دورتر پیرمردی بی قرار مدام روی پاهایش جابه جا می شود آن سوتر نگاه خیره زنی سفید جلب توجه می کند. نگاه زن بی توجه به دوربین تا دوردست رفته است. پشت سر او بالای دری آهنی نوشته شده "شماره 6"
این جا بیمارستان روانی در یکی از شهرهای دورافتاده اوکراین است.
با خودم گفتم باید مستند قشنگی باشد . کنترل را روی میز گذاشتم راحت لم دادم و آن را به تماشا نشستم. انگار سال ها است که منتظر چنین فیلمی بوده ام. فیلم داستان زندگی روانپزشکی اوکراینی را روایت می کرد که در بیمارستانی روانی که خود رئیس آن جا بود بستری شده بود. فضای فیلم بسیار سرد و غمبار می نمود همانند آنچه که در فیلم های فیلمسازان شوروی دیده بودم اما با این تفاوت که در این مستند یگانه ، صیاد صید گشته بود.غزال اگربه کمند اوفتد عجب نبود / عجب فتادن مرد است در کمند غزال . داستان غمبار روانپزشکی که همه عمر تنها بود و اگر گاهی با چند نفر رابطه کاری و شاید اندکی دوستانه داشت روز به روز ازهمین رابطه محدود هم می کاست . او گاهی به همین دوستان به ظاهر نزدیک خود گلایه خویش از زمانه و این که "توی این شهر کسی نیست که بشه باهاش صحبت کرد" را بارها گفته بود. این انزوا و گوشه گیری منجر به جدایی او از نزدیکان شده بود. و این خلا عاطفی کم کم باعث پیوند بیشتر او با بیماران خود می شد. پیوندی که زنگ خطر را برای دور و بری های دکتر ماخایف به صدا درآورده بود. یکی از بیماران مورد علاقه او جوانک لاغر اندام سفیدی بود که حقوق می دانست. به گفته خودش به خاطر ترس موهومی که پس از کشته شدن دختر و مادری در شهر در او به وجود آمده بود او را آنجا آورده بودند. می گفت وقتی سوی خانه می رفتم احساس می کردم مردم به چشم یک قاتل به من می نگرند. زورکی می خندیدم تا ترس خودم را پنهان کرده باشم. اما انگار در و دیوار چشم باز کرده بودند . انگار همه شهر در تعقیب من بودند.هر روز منتظر بودم که پلیس در راه برگشتن به خانه به جرم کشتن پیرزن و دخترش دستگیرم کند . یک حکم اشتباه کافی بود که مرا به گناه نکرده محکوم کرده و چراغ زندگی ام را برای همیشه خاموش کند. چه کسی باور می کرد که من آن کار را نکرده ام؟ اصلا توی این شهر چه کسی گوش شنیدن حرف هایم را دارد که بخواهد باور بکند یا باورنکند؟ و ماخایف بیشتر در برابر این حرف ها تنها سرش را به تایید تکان می داد. در آغاز این گفت و گوها روان درمانی های روزانه ساده یک پزشک با بیمار خود می نمود. ولی گویی این گفت و گوها بیشتر روان آزرده و خسته دکتررا آرام می کرد تا جوان بیماررا!دکتر گمشده خود را پیدا کرده بود. همدمی که شاید سالها در پی او به هرجا سرک کشیده بود . به گفته دوستانش زمانی آن را می خواست در کلیسا بیابد که پدرش مانع شده بود و به او گفته بود که اگر کشیش شوی به همه می گویم که تو دیگر پسر من نیستی. آری آدمی ژنده پوش که از پزشکی بیزار بود و جبر زمانه او را جایی نهاده بود که نه به کام او بود، اکنون همراز خود را در میان دیوانگان یافته بود.در یکی از گفت و گوهای دکتر و جوان ، جوان به دکتر می گوید : چرا منو آوردید اینجا ؟این همه دیوانه اون بیرون هست چرا من باید اینجا باشم؟ که دکتر با آرامش پاسخ می دهد این روزگار است که تو را اینجا آورده .فقط می توانم بگویم بدشانسی! شاید تو جای من بودی و من جای تو اما این را بدان که تا وقتی انسانها بیمارستان روانی بسازند یکی باید آنجا را پر کند . بیمارستان بدون بیمار که بیمارستان نیست.پس از چندی گزارش ملاقات های چند ساعته دکتر در بخش 6 به گوش مسئولین رسیده بود. رفتار دکتر به شدت غیر عادی می نمود وتوصیه نزدیکان به استراحت و دوری چند روزه از کار در ماخایف کارگر نمی افتاد. هنگامی که یکی از دوستانش خودش را به آب و آتش می زد تا با او همدردی کند و می گفت : زندگی تو این شهر خسته کننده شده . نه تئاتری نه موسیقی ... دکتر تنها پاسخ داد: تو پایتخت رکود فکری نیست ولی نمی دونم چرا آدم هایی رو برای ما می فرستند که هر چی کمتر ازشون بگی بهتره. شهر بدبختیه .بدبخت! تا این که پس از مدتی دکتر ازریاست بیمارستان استعفا داد و اندکی بعد به دست نزدیکان خودش با حیله و آفند در همان بیمارستان و در بخش 6 بستری شد و چند روز بعد پس از سکته مغزی دچار فراموشی ابدی شد. دوربین روی چهره دکتر برای چند لحظه می ماند.نگاه غریبی دارد درست مانند نوزادی که تازه متولد شده است. گویی همه این ها یک بازی است که دکتر درآورده تا از شهر و آدم هایش دور باشد . نمی توان باور کرد که او همان ماخایفی است که در فیلم های خانگی دوستان او دیده می شد. به هر روی دکتر اکنون بیماری بود که جز با چشمانش با کسی سخن نمی گفت چشمانی که حرف هایی ناگفتنی را بی واسطه بیان می کرد . چشمانی که تا دور دست رفته بود. و حتی از پشت این قاب شیشه ای هم در بن آدم رسوخ می کرد و دل را می لرزاند.دکتر سعی می کرد که به دوربین نگاه نکند . اما زیر چشمی به ما می نگریست.فید اوت...
تیتراژ می رود اما هنوزنگاه دکتر ماخایف جلو چشمانم است و این شعر را زیر لب می خوانم : دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم ارزوست// گفـــتـــنـــد یــــافـــت مــــینـــشود جستهایم ما //گفت آنک یافت مینـــــــشود آنم آرزوست ...
عشق را خواهی که تا پایان بری