جهنم سبز زاغ ها
نازنین نمی دانم تا کنون برایت پیش آمده است که بختک به جانت افتد و هر چه تلاش کنی که چیزی بگویی زبانت مانند چوب در دهان بایستد و تارهای حنجره ات یخ بزند. این حال من است که می خواهم بنویسم ولی نمی دانم از کجا و چگونه؟ می خواهم بگویم ولی نمی دانم به چه کسی ؟ می خواهم بیاندیشم ولی نمی دانم به چه؟
بگذار از آن جا آغاز کنم که پس از آن سفر چندش بار سخت ، تا چشم باز کردم خود را میان انبوهی انبان به دست یافتم که همگی در انتظار تفتیش وسایلشان بودند که مبادا در درون آن نخی سیگار، سی دی، موبایل و چه و چه پیدا شود. آن جا به سادگی از کنار آن گذشتم اما اکنون می بینم این نظام همان گونه که ساک ما را به هم ریخت ذهن و اندیشه ما را نیز زیر و رو کرده است. آن روز به ظاهر از میان درختان سر به فلک کشیده می گذشتیم . بهشتی که کمتر کسی است که آرزوی دیدن آن را نداشته باشد ولی نمی دانم چرا تنها مو جوداتی که در این باغ بشکوه بسیار دیده می شد دسته ها و گونه های گوناگون زاغ و کلاغ بود و گاهی چند کفتر چاهی که آنها نیز به تبعید شدگانی می مانستند که سالهاست در انتظار بازگشت به میهن به سر می برند. آری این سر آغاز روزگاری بود که کمتر ره آورد آن بی حوصلگی و نا امیدی و ژاژخایی بود. و چه پشت دست ها که گزیده نشد ! روزگاری که بهترین روزهای زندگی انسان را چون هیزم در آتش حرمان می بلعید.
این جا گل ها هم آن طراوتی را که پیشتر می شناختم ندارند و شاید باور نکنی گلهای این جا هیچ بویی ندارند مانند گل های دست ساز که در جمعه بازار می فروشند. وشاید راز مزه تهوع آور غذاهای این جا همین خشونت بی جا باشد که در یاخته های غذایی هم فرو می رود و هرچند آشپز فناور باشد در برابر آن کاری از دستش بر نمی آید.شاید برای بسیاری ارتش نماد نظم و انضباط باشد . آری این جا رعایت نظم واجب است اما برای سرباز نه برای بالا دست. بالا دست حق دارد هر کاری که می خواهد بکند و تو نمی توانی به او بگویی بالای چشمت ابروست. چرا ؟ چون ارتش چرا ندارد.این چیزی است که از روز نخست که به گمان خودشان گربه را دم حجله کشتند در مخمان فرو کردند که ارتش چرا ندارد. واین جا فهمیدم بر خلاف آنچه پیشتر می دانستم اجتماع نقیضین محال نیست و ممکن است چون ارتش ندارم هم ندارد.آری این جا پر است از کلاغ هایی که انگار آن ها هم مراقب ما هستند که مبادا دست از پا خطا کنیم. خوب یادم مانده آن روزی را که نگهبان جایی در این آبادی ویران بودم و شاید گمان کنی که خیالاتی شده ام ولی رضا هم گواه است که چگونه دسته ای کلاغ روبه روی من رژه می رفتند انگار آن ها هم به روزگار ما می خندیدند.
پیش از آن که دچار سربازی شوم از شنیدن داستان خودزنی ها و خود کشی ها در سربازی شگفت زده می شدم و هیچ پاسخی برای آن نداشتم. ولی چند روز پیش که روی دیوار سرویس بهداشتی متروکه کنار دیوار گرد پادگان جمله فرار کن که به گونه ناشیانه ای تبدیل به قزوین شده بود را دیدم هیچ به شگفت نیامدم. چون حسین را که دیارش دورتر از دیگران بود دیده بودم که برای یک روز مرخصی بیشتر که به او ندادند نتوانست به میان دوره برود و یک گوشه بق کرده بود.
آری این جا آدم خیلی چیزها دارد.180 گرم سهمیه غذا، فضای سبز، وسیله برای ورزش، نمازخانه ای با تک چراغ تنگستن 200 برای مطالعه و آب خنک و آب خنک و آب خنک .با این همه اینجا هیچ نداری . اینجا آزادی را نه تنها از تو که از مطالعه هم گرفته اند و تنها هنگام مطالعه می توانی دروس نظامی را بخوانی وتا آنجا بیاندیشی که آنها می گویند .یا به گفته اخوان تا زنجیر! این جا اندیشه را از تو می گیرند و اگر به گفته شیخ رومی یا بلخی که تو همان اندیشه ای باید بگویم که این جا تو را از تو می گیرند.و این است راز خودزنی ها و خودکشی هایی که هر از گاهی پاره ای از آن را می شنوی....
ادامه دارد
عشق را خواهی که تا پایان بری