دیروز امیر جانشین کل ارتش از پادگان بازدید کرد. از چند روز پیش پدرمان را در آورده بودند . مردیم از بس شستیم و روفتیم. تا بی کار می شدیم جارو و آفتابه دستمان می دانند.همه در تکاپوی هر چه بهتر برگزار کردن مراسم بودند. همه چیز بسیار خوب می نمود.سهمیه 180 گرمی غذای بچه ها به سیصد گرم رسیده بود. تنبیه ها جای خود را به تشویق داده و مهربانی های غیر منتظره همه را شگفت زده کرده بود.تا این که آن پیش آمد نفرین بار رخ داد. دیدار با امیر شاید آرزوی بسیاری از ما بود. آرزویی که دیری نپایید که بر باد رفت. قرار شد چند نفر از جمله من به نمایندگی از بچه ها با امیر صحبت کنیم. که کاش این دست شکسته بود و به نشانه نامزدی بالا نمی آمد .پس از مشخص شدن نماینده ها به هرروی و آیینی که می دانستند زنهارمان دادند. انگشت فرمانده در هوا جنبان به ترساندن بود و مانند پتکی در مخمان فرو می کرد که جز سپاس و قدردانی چیزی نگوییم وگرنه...

 از کجا بگویم ارجمند من ؟  از خستگی جانکاه کوته اندیشی ها و ندیدن ها و نشنیدن ها و یا از بار سنگین گناه روزمرگی و بی بارگی و هنگام سوزی؟ آن روز بچه ها گفتند اینها همه مشتی است نمونه خروار! این زنهارها برای این چیزهای کوچک را بگیر تا بالاتر از آن . اگرچه نمی دانم تا کجا می تواند درست باشد ولی گمان می کنم بزرگترین مشکل ما این است که بالا دست را با انبوهی از گزارش های دروغ فریب می دهند و او نمی داند که به راستی در جای زیر فرمان او چه می گذرد. پیش از آمدن امیر نوبت فرمانده هنگ بود که مانند مردگان در هنگام خاکسپاری تلقینمان دهد و آگاهمان سازد. سرهنگ ... پشت میکروفون رفت و با لحنی که تا آن روز از او سراغ نداشتیم سخن اغاز کرد. بیچاره شرم می کرد و نمی دانست با چه زبانی بگوید که پیش امیر آبرو داری کنیم و از کاستی ها چیزی نگوییم. نگوییم که مثلا حمام آسایشگاه همیشه خدا ابش سرد و دیوارهایش تا یک متر قارچ زده است. نگوییم که غذای بچه ها پر از فضله موش است و آن هم گاهی آن قدر کم است که برخی گرسنه می مانند. نگوییم که کلاس های آموزش به همه چیز می ماند جز کلاس . نگوییم که پول بیت المال دارد خرج  کارهای پوچ و بیهوده و ریا کاری می شود.سرهنگ پس از مقدمه چینی و گفتن این که هر کنشی واکنشی دارد تلویحا بچه ها را تهدید کرد و با تردید زبانش را در دهان می چرخاند و زور می زد . گفت : نمی دانم چطور بگویم و پس از کشیدن نفسی عمیق ادامه داد نمی دانم گرفتید چه می خواهم بگویم یا نه؟ و بچه ها که منظورش را فهمیده بودند گفتند گرفتیم .

خلاصه پس از صحبت ها و تهدید های فرمانده هنگ بالاخره امیر وارد شد و از همه کارکنان دائم (کادری ها)خواست تا سالن را ترک کنند. فرمانده ما هم که می خواست زرنگی کرده و خود را میان بچه ها پنهان کند با نهیب امیر رو به رو شد و با فضاحت ناچار شد سالن را ترک کند. پس از آغاز برنامه و اندکی احوالپرسی بچه ها هر کدا م از دری سخن گفتند.تا نوبت به من رسید .من هم پس از سلام و خیر مقدم زبان به چاپلوسی و نیک گویی از پادگان و فرماندهان و بود و نبودهایش باز کردم و در دل خود را دشنام می دادم . نه برای این که دروغ می گفتم. نه . چون بسیاری از این افرین ها و سپاسگزاری ها به جا و شایسته بود. بلکه برای آن که مجبور شده بودم اینها را بگویم نا خوش بودم. برای این که غرورم خدشه دار شده بود. بگذریم . نبودی ببینی که چاپلوسی ناشیانه ام چگونه امیر را هم به خنده واداشته بود. پس از این سخنان هزارباره ناگاه اسب سخن از دستانم گریخت و به جایی رفت که نباید و از هر دری و دیواری گفتم . گفتم که ما نسل سوخته ای هستیم که  بهترین سال های زندگی مان  در کمبود آهن و شیر و کلسیم سپری شد و آن جنگ نفرین شده که هنوز هم سوت گلوله های سربی اش در مغز استخوان ها ی پوکمان می پیچد و دیگر روزگار درس و آموزگارهای خسته از بار سنگین زندگی و مدرسه های سه نوبت و نیمکت های کهنه که همیشه میخهایشان تنها شلوارمان را می دراند و دو دیگر سد استوار کنکور و داستان هایش و سدیگر یک سال و اندی در پی خدمت سربازی دویدن و اکنون که باید یک ونیم سال دیگر نیز سر گردان بمانیم. ودیری نپاید که جنازه هامان نیز در نبود گور و گورکن روی زمین بماند...

آری نازنینم! درد و رنج های نسل ما آن گونه که دیگران و شاید تو می پنداری نیست . دیرگاهی است که این هنگام سوزی سربازی به روی آیینی درآمده که همه باید آن را بگذرانند. در بایستگی خدمت به میهن جای هیچ تردید نیست اما اگر راستی آن کار خدمت باشد. اکنون همه ما می دانیم که این جا هیچ کاری با ما ندارند و شده ایم تف سربالا. می بینیم که از بسیاری مان می رنجند و چاره ای جز مسخره کردن و به بیگاری گرفتن و دست انداختنمان ندارند . ما معصومیت را اینجا گم کرده ایم و این رنجی است که ما می بریم. یا به گفته آن هم درد نا شناس "رنج قفس به کنار ،آن چه این عقاب را پیر می کند پرواز زاغ های بی سر و پاست..."